محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

95

آثار عجم ( فارسى )

كه بود عادت مى ، آفت روح خمر شب راست خمارى به سحر * كه به مغزت رود از راه جگر در صبوحى است بخارى منكر * كند اين ابخره در آن چو اثر آن اثر علّت صرع است و جنون * بو على گفته چنين ، در قانون تا توانى منما شعر شعار * دست از اين گفتن افسانه بدار خاصه شعرى كه بود وصف نگار * صفت زلف و خط عارض يار جان من اينهمه باشد موهوم * بگذر از اين همه ، كن كسب علوم شعر كان موعظه و تحقيق است * عقل را خواندن آن تصديق است بجز آن هر چه به هم تلفيق « 1 » است * جمعها را همه ز آن تفريق است كاهلى آورد و دلبازى * حيف باشد به سخن دل بازى شعرا در صفت حسن و جمال * داده ترتيب قياسى « 2 » به خيال و صفها كرده ز زلف و خط و خال * در غزل خوانده بتان را چو غزال احمقى خواند و گردد پابست * دل دهد پيش نگارى از دست خود بلند ار چه مقام شعراست * سكّهء عشق به نام شعراست بادهء كذب به جام شعراست * شهوت‌انگيز كلام شعراست منم از جملهء ايشان يك تن * كه خدا خرد كند گردن من ابله ار باده كشى پيشه كند * يا به قول و غزل انديشه كند نخل شهوت به تنش ريشه كند * خون دل را همه در شيشه كند فتد اندر پى يارى ساده * تا به او بنگ خورد يا باده

--> ( 1 ) . فراهم آوردن و ترتيب دادن . ( 2 ) . به اصطلاح منطق ، قولى است كه مركّب از جمله باشد .